پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ
طنز لینچان از اهالی لیان شامپو
 

من آمدم من آمدم

اما هراسان آمدم

هستی به یغما رفته ای هستم از ایران آمدم

تا مرز اینجا کوه به کوه از هر طرف در جست وجوافتان و خیزان آمدم 

 ***************************************************

 داستان فردی است که در یکی از کشور های همسایه ی ما ، همین نزدیکی ها ، یعنی هندوستان زندگانی می کند .

در اسناد تاریخی آورده اند که مردم هندوستان به دست (hand) علاقه ی زیادی داشته اند واسه همین هم اسم آبادیشان را گذاشتند handostan.به خاطر همین هست که سنگ به کلوخ بخوره ، دست هاشون را به هم می چسبانند و می آوردند جلوی صورتشان و گردن میروند ( گردن رفتن یکی از حرکات جلف ((مایکل جکسون ))است که ما آن را محکوم می کنیم و اینبار برای تنوع دهان استکبار جهانی را به مشتمان می زنیم ) .

اینها به کنار ما اصلا" کاری به پیشینه و سوء پیشینه هندوستان نداریم و حتی با چپ دست بودن(( هیتلر)) هم کاری نداریم ( چون ما بیکاریم ) و اصولا" اینها کار تاریخ نگاران است که کارشان ثبت وقایع و گاها" خالی بندی است .ما کارمان در این داستان با همان فرد است .پس یقه ی یارو رو محکم بچسبید و ول نکنید ( هشدار : یقه اش را گرفته اید مواظب باشید گازتان نگیرد ، کاملا" وحشی است و از خود بوی گندی درمی کند )**سازمان حمایت از حیوانات موذی***

فرد مورد نظر از نسل میمین بود ( میمین یه چیز هست که این چیز خیلی چیز بدی هست و به طور کلی حسن خیلی خطر داره حسن و میمین همان میمون است که واو آن قلب به الف شده و تیر توی قلبش خورده و اینجوری شده : میمین سومبالالومیگ دیش نی نای آه بلرزون سینه رو یالا ( این اسم کاملش بود ).اینا رو داشته باشید . بیان اینجا . حالا بیا اینجا بیا اینجا . اونجا نه .فرد داستان ما مثل بقیه ( غیر از بیکاران ) شغلی داشته . سلمانی .یعنی موهای دیگران را کوتاه می کرده یا به قول خودمون می چینده .( بیگودی پیشرفته با تعیین وقت قلبی) .

حتی هنر پیشه های بالیوود هم پیش این فرد می رفته اند برای اصلاح ولی مهم اینه که اصلاح نمی شده اند .سلمانی قصه ی ما بر خلاف اکثر قریب به یقین سلمانی های جهان که کچل هستند ، نه تنها کچل نبود بلکه سرعت رشد موهایش خیلی زیاد بوده و فرتی گیساش گونده میشدند به خاطر همین مردم هندوستان نام او را گذاشتند ((سلمان رشدی)) .یعنی سلمونی که رشد موهایش زیاد بود .

گویند سلمان از رشد موهایش بسیار شاکی بود و به همین دلیل دیوانی به نام (( فرفری نامه ))__سلمان مو فرفری تیم ملی رو رها کن___ نیز دارد که اشعاری نابالغ بر پانزده هزار ترانه من دارم ، می باشد .

پطروس فداکار در کتاب (( آی دستم )) : می نویسد : ((بله )).

و در پهنای افکار ژرفانگر پطروس، ما را همین تأیید بس .حتی تاریخ نویس کهنه کار، با کوله باری از تجربه دکتر ((حسام شمبولی زاده)) در جلد هیژده کتاب (( نامرد گیتارو ازم نگیر )) می نقلد : کودی در پس کله ی سلمان بود به نام پهن pehen  ( پهن = چیز چوم چی چی گاو بی ادب ) .همین کود باعث رشد حیرت آور موهای سلمان شده بود .بریم ادامه ی داستان خودمان . شیطان که واقعا " موجود جانوری است و دلش برای انسان ها فرتی می سوزد و کلا" چیز ملوسی است به شکل یک مشتری کچل در آمد و رفت داخل مغازه ی سلمانی سلمان و گفت : (( چرا هستی ناراحت****           می کنمت حمایت        اگه می خوای چشمات نسوزه             شامپو بچه بزن به کلت        سلمان : کچل کچل کلاچه          روغن بزغاله(شایدم کله پاچه)       کلسترولش زیاده      من این کله رو نداشتم      از پشت کوه آمدی با صدایه چی))سلمان گفت : اوی خری ناقلا چی چی می خوای ؟؟؟؟شیطان : من میدونم مشکلت چیه . می خواهی مشکلت را حل کنم و رشد موهایت متوقف شود ؟سلمان با خوشحالی : آره اره           شیطان : آجر پاره . ولی یه شرط داره .سلمان : هر چی باشه قبوله            شیطان : من هر چی گفتم تو بنویس ، یعنی من خودم می آیم تو دست هات (هندوستان ) و می نویسم ( ربطشو داشته باشید با هندوستان ) .سلمان قبول کرد و نوشت .....

آخه فردی که مردم کشورش گاو می پرستند ، موش را سجده می کنند ، یه همچی جونوری میشه دیگه .یه گاو بیاد تو خیابون جلوشون هیژده ساعت هم بشینه هیچی بهش نمیگند . ما بودیم با لگد می زدیم زیر .... بپره تو هوا .

نبایدم بفهمه قرآن چیه . حتما " کتابی که برای انسان ها راهنماست ، معلم و مربیست ، قانون و عدالت است ، امید ، استدلال ، منطق ، برهان است ، دارو و درمان و مایه ی آرامش و ...... است ، حتما " برای آنها بد است بگذریم بریم سراغ داستان خودمان .سلمان بعد از نوشتن کتاب به شیطان گفت حالا وقتش است که به قولت عمل کنی . من چی کار کنم از شر رشد موهایم خلاص شوم . شیطان گفت میری شنا می کنی البته تو دریا که گیسات حسابی نمکی بشه و میایی پیش گاو(( نه نه کوکب)) تا کله ات را حسابی لیس بزنه . سلمان همین کار را کرد و نتیجه اش همین شد که میبینید اثر زبان گاو روی کله اش .(خیلی برق میزنه).

بعد از گذ شت سالها از این اتفاقات یه پیر زن فکسنی به نام ملکه انگلستان ( angalastan) تصمیم گرفت به سلمان جایزه بدهد به خاطر کتابش . از کجا معلوم که شیطان خود این پیرزنه نباشه ؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - لینچان واقعی

بوش

((خداوند روی زمین دیوانگی را خلق کرد ، تا خردمندان را شرمنده کند ))

مقادیری نکته ی خصوصی از زندگی غیر خصوصی جرجی (جرج دبلیو سی بوش) :

1-   وقتی به دنیا آمد ، مادرش گفت : جونم مرگ بشی الهی ، این چه بویی بود قربونت برم . جیگرتو بخورم .

2-   همزمان با تولد جرجی ، تقریبا" هیژده میلیون کودک نوزاد و خردسال فسقلی در دنیا متولد شدند ، که البته همه تروریست شدند غیر از جرجی و این نتیجه ی رفت و آمد با دوستان کمیاب بود .

3-   بعد از دست به آب رفتن ، دست به آب را به گند می کشه . به خاطر همین اسمش رو گذاشتند دبلیو سی بوش .

4-   به خاطر از بین بردن بوی بد ، ناشی از دست به آب رفتن جرجی ، اوایل پیف پاف میزدند ولی افاقه نکرد و الان بعد از دست به آب رفتن وی دست به آب را خراب می کنند .

5-   در شش سالگی برای اینکه خواهر کوچکترش(( سالی مک براید)) را بترساند ، یه تمساح داخل یخچال گذاشت ، خواهرش در یخچال را باز کرد و فوت کرد .

    نه از ترس چون تمساحه خواهرش را بلعیده بود .

   به خاطر همین موضوع بهش می گویند من و آبجی و ممرساح(تمساح در         زبان اون ور آبیا )memersah

6-   عاشق سگشه ، سگش هم عاشق اوست و با هم خونه خالی می روند .

7-   نکته ی انحرافی : چرا رییس جمهورهای آمریکا سبیل و ریش ندارند ؟

8-   در ده سالگی معلم کلاس ازش پرسید : جرجی درباره ی هویج برایمان توضیح بده و او گفت :

هولو بوده تلانده              تو زعفران چلانده             حالا شده گلابی .

9 – مادرش در سن 13 سالگی به خاطر کار ابلهانه ای که جرجی انجام داده بود ، به او گفت : ای خری ناقلا و جرج خیلی خوشش آمد و مادرش را در آغوش به گرمی فوشورد(یعنی فشاری که ناشی از علاقه باشد) .

10- عاشق بازی(( پاریکال)) در سریال باخانمان است ( پاریکال همان خر پرین بود).

11- از لو لو نمی ترسه و خیلی شجاعه . شب ها به تنهایی جیش می کنه و باباش دنبالش نمی رود .

12 – یک ماشین ((لامبورگنی ))داره و با آن قام قام بازی میکنه .

13-عاشقه ساعته و روی دست دوستانش از زمان کودکی ساعت به یادگار می گذاشت ( البته با دندانهایش ) .

به خاطر همین موضوع معلمان مجبور شدند چند بار دندانهای او را سوهان بزنند .

14- همسرش مثل خودش به نفت علاقه ی زیادی دارد و به جای جواهرات بشکه نفت می اندازه دور گردنش و می گوید خوب نفت هم طلای سیاه است دیگه .

15- یکبار با دوستش دوتایی نشسته بودند جرج به دوستش گفت : بگو دوچرخه .دوستش گفت دوچرخه . جرج گفت : بغل دستیت میمونه .

16- اینو باباش نداشته    با مامانش فیلم صحنه دار دیدند          یک زن هنگ کنگی بسون ( بسون = گرفتن . یعنی زنی را به عقد دایم یا موقت خود در آوردن در حضور یه حج آقایی یا چیزی وگر نه خیلی خطر داره حسن).

ادامه ی شعر : عمو زنجیر باف     بله       بخورو بیا        با صدای چی ؟       با صدای هویج .

17- در سی سالگی بر خلاف بقیه سی سال از سنش می گذشته .

18- ستاره شناسان پیش بینی کردند به زودی منقرض می شود ، البته اگر جهش ژنی پیدا نکنه ، چون ژن های جرج مثل خر پرشی می مونه و از این طرف به آن طرف می پرد .

19-جرجی در چهل سالگی در ایالت ماساچوست بخش رئال زاراگوزا با کت و شلوار زائیده شد .    

20- همیشه یک آرزو داشت و آن این بود که روزی ملت آمریکا مهمترین توزیع کننده ی دموکراسی در جهان شود .

###############################################

یه عده خبرنگار هستند که هی با حرفاشون به آدم نیش میزنند . می گویند جرجی سربازی نرفته ___ته بازی که رفته_____هیچی حالیش نیست ، خنگه . از نظر علمی تعطیله . ما دو خاطره از دوستاش پیدا کرده ایم که ثابت می کنه جرجی هم سربازی رفته ، هم دانشگاه ، هم دس به آب و...

خاطره ی اول را (( آچار چوریوف )) از سربازی جرجی نقل میکنه:

__توضیح : سربازخانه جایی است که آدم در حالیکه سرش بازه داره آش میخوره و نباید یه هویی وارد چنین جایی شد بلکه باید اهه گفت __

آقا تو سربازخونه یه رییس داشتیم همیشه تأکید می کرد که اسلحه مثل ناموس آدمه و اسلحه یعنی اینقده . چند قده . اینقده .بلرزون سینه رو یالا .نیفتی از اون بالا .( نمی دونم چرا هر وقت میام یه چیز بنویسم یه هویی وسطاش بندری میشه . نمی دونم .)یه بار این آقای رییس اومد تو بخش ما . و اتفاقا" به جرجی گفت : آهای جرج بگو ببینم این که روی شانه ات انداخته ای چیست ؟

جرج : اسلحه ژ 3 ، قربون (جرج یک لاتی بوده در این سن به جای قربان گفته قربون).

رییس : خاک به سرت .احمق جون این مادرته . ناموسته .

بعد از یه مدتی دوباره رییس اومد بخش ما و این دفعه از من( یعنی آچار چوریوف )  پرسید : آهای سرباز این چیه رو دوشت ؟

جواب دادم : قربان ، نه نه ی جرجه .

اما خاطره ی دوم از یکی از دانشجویان همدوره ای جرج هست که نخواست اسمش فاش بشه به دلایل امنیتی :

** لطفا" پرانتز را نخوانید آخه من به دلیل حرفه ی مقدس وبلاگ نویسی بهش قول دادم اسمش را ذکر نکنم (این خاطره را ممل جیسینگ چان یانبوق از دانشگاه صنعتی شریف تگزاس برامون نفرستاه ، وجدانی )

کلاس تربیت بدنی داشتیم . استاد درباره ی خلقت انسان که از خاک و گل آفریده شده صحبت میکرد که جرجی وسط سخنرانی استاد راست کرد و گفت ( یعنی ایستاد و گفت ): آقا اجازه ! سیبیل آقات میچرخه . ها نه ببخشید .بابای من می گوید که ما از نسل میمونیم .

استاد : امور خانوادگی شما به ما مربوط نمیشود . بی زحمت بته مرگ جرجی جون .

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦ - لینچان واقعی

ورود به دانشگاه

این درد دل الف. دال . ش، نام پدر قاف .جیم . هاف، بعد از ورود به دانشگاه است :

قبل از ورود به دانشگاه فکر میکردم ، دانشگاه یه جایه که نگو. البته فکر نمی کردم ، چرا فکر می کردم ولی این فکر را دیگران در فکرم به صورت فکر من در آوردن تا به آن فکر کنم و جزء افکاری که به آن فکر می کردم بشود ( جمله ی معترضه ی متشابه الاصوات قشنگیزم).

یادمه یه دبیر داشتیم (دوره ی پیش دانشگاهی) بهمون می گفت :

درس بخونید ، به روزی فکر کنید که اسمتون در کیهان بچه ها هم نباشه!!!!

یا یه مرتبه دیگه گفت :

اگر درس نخونید خواستید زن بگیرید یه زن بهتون می دهند که سه چهار تا بچه بزرگتر از خودتون داره !!!

البته هنوز رابطه درس نخواندن با این مسائل را متوجه نشده ام .

اما یک ضرب المثل لیان شامپویی میگه که همیشه در چیز های بی ربط بیشترین رابطه هست .

اون روزا شایعه شده بود آمریکا می خواد به ایران حمله کنه (جدی تر از الان). و بابا و مامانم هی بهم می گفتند اکر درس نخونی باید بری جنگ . تو جنگ یه پاهات کنده می شه ، بعد مفقود الاثر می شی .منم می ترسیدم مفقود الاثر بشم .آخه خیلی بده آدم تکلیف خودش را ندونه . نه می فهمه زنده است یا مرده .

تازه اینا به کنار ، منم حساس، می زدم آمریکایی ها را شیمیایی می کردم و روشون سلاح های تلسکوپی امتحان می کردم .

بنابراین من و دوستام جمع شدیم ؛ بعد ضرب شدیم ، رفتیم زیر رادیکال و تصمیم گرفتیم هر طور شده بریم دانشگاه حتی اگه مجبور شدیم تونل بزنیم .

و این یعنی عزمی راسخ ، تلاش تا تیر تو پر شدن .

خلاصه خیلی خوندم ، بندری ، پاپ ، سنتی.

بالاخره کنکور دادم . اونم دوتا . اولی سراسری که ..............

دومی آزاد . قبول شدم .آهنگ(( گیگیلی گیگیل داش دامب ))بزنید .

از خوشحالی ساعت 7 صبح خودم را گذاشتم دانشگاه برای ثبت نام . بگذریم که نوبت ثبت نام آقایون عصر بود و من چه ضایع بازی در آوردم .

خوب دیگه آرزو بود و جوانی و جاهلیت و زنده به گور کردن ....

از شهریه ، امکانات ، اساتیدی که نیم به اضافه ی یک و نیم را با ماشین حساب ، محاسبه می کردند ، بگذریم از حراست نمیشه گذشت :

یکی از اقوام میگفت ( خدا بیامرزدش) دانشگاه آزاد خیلی توپه . تو اتوبوس دانشگاه گیتار می زنند و دختر و پسرا و ........( ادامه ی این جمله صحنه دار است و من صحنه را دیدم و این صحنه را حذف کردم و 18- (یعنی افرادی که به هیژده علاقه دارند خیلی منفی هستند) وحسن خیلی خطر داره حسن .

یه روز چند تا از همشیره های همکلاسی با رعایت فاصله ی مناسب و حفظ بقورات(بقورات یعنی من چیزی ازشون ندیدم) از کنار من رد می شدند :

گفتند : سلام                            گفتم : علیکم سلام          گفتند : کلاس تشکیل نمی شود             گفتم : چرا ؟             

داشتند می گفتند و داشتم می گفتم ((داش داش داشم من)) که مثل مور و ملخ ریختند دور و برمون . بچسب به دیوار . گوشیتو خاموش کن . حرف نزن.

در همین حین چند تا چتر باز هم از بالا اومدند . پرسیدند شما ( یعنی من) چه نسبتی با اینها داری؟ گفتم : همکلاسی هستیم . پرسیدند چه صحبتی بین شما ها رد و بدل شد ؟ گفتم : چاق سلامتی و از این چیزا .

رئیسشان گفت : آقا و خانوم ها کارت دانشجویی خود را نشان بدهید .

( همشیره ها کارت داشتند ولی من ............)

رئیس حراست : راه بیفت باید بریم سیاه چال . (سیاه چال !!!!!!!!)

گفتم : آخه من چیکاره بیدم ؟ گفت : مگه نمی دونی ؟ اجتماع بیش از 3 نفر تیر باران . گفتم : می کشم ، می کشم آنکه برادرم کشت . هر چی همشیره ها اصرار کردند بابا این همکلاسی ماست ولش کنید ، گوششون بدهکار نبود و می خواستند من را ببرند سیاه چال .

تا اینکه یکی از همکلاسی های بنده گفت: برید و آنهایی را که در کلاسها...... را بگیرید .

تا اینکه این جمله ی اثر گذار باعث شد آنها من را رها کنند .

حالا چی می خوام بگم ؟ اصل مطلب .

آقا دانشگاه خیلی خوبه ولی به درد نمی خوره .من چهار سال درس خوندم نزدیک به شیش میلیون شهریه و کتاب و پول بستنی دادم ( البنه به غیر از خرج رفت و آمد و خوراک و پوشک بچه و اینا) .

اگر این پول را زده بودم تو یه کار الان بیل گیتس کیلوی چنده!!؟؟ کلنگ گیتس شده بودم .

و تمام چیزایی که یاد گرفتم در مدت یکسال و نیم و با هزینه ای معادل یخته با بهترین شکل یاد می گرفتم .

تازه اینا هیچی . همکلاسی هام رو بگم .

یه مشت شومپکت ، کته کله ی روانپریش . اصلا" اهل زندگانی نبودند . سر کلاس یه سوالهای چیز و تخیلی می پرسیدند جاتون خالی .

پاچه خواری استادان به شکل بهینه ای انجام میشد و فکر کنم نود درصد دانشجویان دانشگاه آزاد اینجوری نمره می گیرند .

خداییش به قدری شهریه ها بالاست که استاد ( شما بهش چی میگید ....) هان جرات نمی کنه کسی را بندازه .

از زیر آبزنی ، خالی بندی با نون اضاف ، تریپ های روشنفکری که نگم بهتره .حالا اینا همه یک طرف ....

درس زبان تخصصی داشتیم . استاد از یکی از دانشجو ها سوالی پرسید.دانشجوی مذکور من من (men men) کرد و نتوانست جواب استاد را بدهد .

خانوم استاد که براش خیلی متأسفم ،تلپی گفت : ما هم اگه مثل هندی ها مدتی مستعمره ی انگلیس می شدیم ، هم زبان و هم کامپیوتر را خوب میتوانستیم یاد بگیریم .

بلند شدم و با کفشم زدم توی صورت استاد و موهاش رو کشیدم و داد زدم  :

خاک بر سر توی استاد . خاک بر سر من که سر کلاس تو نشسته ام . خاک بر سر اون کسی که این دانشگاه را ساخت . آخه بدبخت اصلا" تا حالا رفتی هند . پیشرفت دارند ولی به چه قیمتی مردمشون دارند از گشنگی میمیرند . همش موز می خورند . شیر موز ندارند. درک میکنی یا نه ؟ تازه میمون - سلمان رشدی- هم دارند . و ادامه دادم ما اگه الان مستعمره بودیم تو الان اینجا نایستاده بودی که فلفل خانوم .

استاد بر آشفت و گفت برو بیرون .

منم یه تکل محکم روی پای استاد زدم و بچه ها از این حرکت من خوشحال شدند و در آغوش من فرود آمدند و رو بوسی کردیم ، ما خودمان انفجار نورافکن بودیم .تازه بعد از این اتفاقات یک ساعت بی بیب هورا کشیدیم .آخه خیلی هیجان انگیز ناک شده بودیم .

البته تمام این در گیری و اکشن بازی ها در افکار من اتفاق افتاد .

______________

_________________

____________________

در پایان از این آقا که در دل خود را با ما در میان گذاشت جمال تشکر را دارم و برای ایشان طلب شفای عاجل دارم ، خدا رحمتش کنه .

ولی به نظر من و تمامی اهالی لیان شامپو دانشگاه کلا" جای خیلی خوبیه.

دانشگاه استاد داره ، درخت داره ، معاون و اینا داره . دست به آب داره ( یعنی دستی در آستین دارد ) و فواید زیادی برای ما دارد و امیدوارم درس بخوانید و زندگانی رابه پایان برسانید که ناگفتنش بهتر است که این کار زمهر ورزان کمتر بر آید و هر جا برف میاد ، برید روی بام .

بازم میگم من گفته های این دوستمون را تأیید نمی کنم ، تصدیق می کنم و قضاوت با قضات . هدف ما کسب رضایت ماست .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦ - لینچان واقعی

فرق بچه ی اول بودن با بقیه ی بچه ها

                   

                       کجایی ، در چه حالی ، با که هستی ؟

                        به خوابی ، هوشیاری یا که مستی ؟

                             شنیدم رفته ای سوی رقیبان

                               فراموشت شده مهر حبیبان

                  

                       فرق بچه ی اول بودن با بقیه ی بچه ها

یه چیزایی تو دنیا بده . در واقع بد شانسیه .

بعضی وقتا اول بودن ، اول شدن یا اولی خیلی خوبه .آدم کیف هم می کنه .

بندری هم می خونه (حالا یاروم بیا ).

اما یه جاهایی بده .

یکی از این موارد که اغلب دانشمندان و تئورسین ها به آن اشاره نوموده اند ، بچه ی اولی است .

حالا چرا بچه ی اول بودن بد است ؟

تذکر :به خاطر خشونت بیش از حد در بیشتر نوشته های زیر از کلیه ی افراد زیر 72 سال ، بیماران قبلی و کسانی که نیمه شب ها یا بعضی وقتا همین طوری جیش می کنند و سیستم آبپاشیشون به پیخی وصل است ، توصیه می شود ،از خواندن مطالب زیر بپرهیزند . سانسور شده ی این مطالب با لطافت بیشتر توسط هوساینیان و شی چی هفت اژدها عرضه خواهد شد .

                 ·چون پدر و مادر دلیل عادی بودن عروده های شبانه ی بچه را نمی دانند با بالشت روی بچه ی خود می نشینند و او را به کلی خفه می کنند . بعد یوهویی می بینند که بمبولی بابا دیگه نفس نمی کشه .

                 ·مامان بچه نمی دونه این قاقانونوچه که هی تو تلویزیون تبلیغ می کنند برا بچش بده هی به بچش قاقانونوچه می ده آ می خنده .بچه بعد از مصرف این مواد اندکی در آن دنیا سیر می کند .

                 ·مقایسه های نا معقول . مثال : ما یه همسایه داریم بچه شون هیژده روزشه هی به بچهشون میگه ببین بابا می خوام مثل جکی جون(جکی چان سابق) بشی .

                 ·امتحان انواع اسباب بازی ها و شکلک ها برای خنده بچه اول : یه پدر و مادر برره ای برای امتحان سفتی بچه شون اونو از کوه شاغالی انداختند پایین .یا یه جایی خوندم تو لیان شامپو بچه شون رو وسط خیابون می گذارند و با موتور دو ترکه از رو بچه عبور می کنند و تک چرخ می زنند و بشکن می زنند و می خندند .

                 · پدر و مادر بچه ی اول رو مثل تخم چشماشون دوست دارند .(این یکی خوب بود نه غلام ) .

                 ·دوست داشتن افراطی بچه ی اول باعث می شود او لوس شود و در جامعه به تعداد کثیری منتشر بشوند و احیانا" به مقام های بالای کشوری برسند و ... (ادامه ی این مطلب به خاطر در بر داشتن مسأله ی امنیت ملی حذف شد ) .

                 ·پدر و مادر دوست دارند برا بچه ی اول جای او تصمیم بگیرند .

خیلی جاها دیده شده جای او ازدواج می کنند .بله !

دختر یا پسر با زور به گل باقالی ( جنس نر ) یا گلی باقالیه ( جنس ماده ) می دوهند

·       یکی از مشکلات اساسی بچه های اول که گاهی باعث شده نسل این بچه ها منقرض بشه و خواهر و مادرشون با هم پیوند بخورند حسادت بقیه ی بچه ها نسبت به بچه ی اول است .اگه بچه ی اول خوب باشه یعنی بچه مثبت باشه بقیه ی بچه ها چون هی سرکوفت میشنوند از پدر و مادر سعی میکنند با بچه ی اول کاری کنند که بعد ها از خودش صدای بز در بیاورد و اگه بچه ی اول دهن سرویس باشه که بقیه رو هی تو سرش میزنند .

در پایان از مشکلات بچه های اول تشکر می کنیم.

از بچه های اول در خواست می کنیم دیگه اول نباشند و مشکلات خود را با ما در میان بگذارند تا ان شاء الله دولت آنها را بحلد .

شماره های تماس : لیان شامپو 22- الف

روزهای تماس   :  همه روزه به جزء روزهای بین التعطیلین

زمان تماس       :  از ساعت چند و چند دقیقه تا هیژده به وقت محلی .

  

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦ - لینچان واقعی

 

شمع بودن ذره ذره آب گشتن تا به کی ؟

                                             راه پر خاشاک را آرام رفتن تا به کی ؟

یه چیزایی آدم دور و برش می بینه که نگو .ولی من میگم.

زمان وقوع این حوادث شما نبودید ، منم نبودم.بنابراین نتیجه می گیریم هر گونه تشابهی میان اشخاص و فضای روایت با شرایط کنونی خلاف نظر نویسنده است (اصل مطلب کاملا" تخیلیه ولی واقعیه).

ورزش لیان شامپو:

باید اسامی تیم خودمان را بفرستیم برای یک سازمانی که مسئول برگزاری مسابقات است ( توجه کنید این کار واقعا" سخت و طاقت فرساست ) .

ما اسامی را نمی فرستیم ، یعنی می فرستیم اون هم با پست معمولی ولی 12 ساعت مونده به پایان مهلت اعلام شده برای فرستادن اسامی(.حالا خدا رحممون کرد با چاپار نفرستادند) .

نکته ی انحرافی : دقت کردید به حرف زدن مدیران و مسئولین کشوری. شاید عجیب باشه ولی

بعضیشون می خواند حرف بزنند کلمه ی (( را)) را مثل مرحومه محمد رضا پهلوی ((ر)) re تلفظ میکنند __ما صدای انقلاب شما رِ RE شنیدیم .

ادامه : می گویند انسان طماع است آقا به قدری خورده ، نمی تونه کمتر دزدی کنه این اسامی را با پست پیشتاز ، نمی دونم تک تاز ،تک چرخ بفرسته و نتیجه اش رو هم دیدیم .

حالا جالب اینه خودمون مقصریم (خودم و همه ی مردم لیان شامپو هم در این قضیه شریک می کنم شاید که وجدان آقایون آسیب نبینه .آقایون هم حساس).

کجا بودیم . ها . اینجا که خودمون مقصریم حالا ما می آییم از این سازمان که ما را حذف کرده به یک مرجع بالاتر شکایت می کنیم . خدایش خنده دار نیست . تا کی می خواهیم خودمون را گول بزنیم .

اقتصاد لیان شامپو :

اقتصاد یعنی شهرام جزایری – دانشگاه هاوایی – واردات انواع و اقسام کالاهای غیر ضروری از چین ، آمریکا ، کره ، انگلیس ، برزیل و .... .انواع گوشی ، یخچال بای اینور اونور ساید ، تلفیزیون پلات روم حق مسلم ماست .

سی و پنج هزار شرکت ایرانی در دبی حق مسلم ماست .

عوض شدن اسم خلیج فارس هم حق مسلم ماست .

یکی اومده میلیاردی دزدی کرده ( البته محتاج بوده بنده خدا _چوم چند تو بچه داشته، اسم یکیشون هم مبولی بوده ) حالا اشتباه کرده ، چرا نباید فراریش بدیم .اسمش هم دیگه نگید ، بفرمایید آقای شین . جیم .آخه آبرو دار بوده .

وژدانی کجای دنیا خبر دارید که یکی این همه  دزدی کنه و بعد تازه بخواهند داد گاهیش کنن .همون اول طناب را می اندازند دور گردنش .(البته بعد فراریش می دهند ).

سیاست در لیان شامپو : ( در این قسمت برای جلوگیری از تبلیغ اجناس اسم افراد را نمی آوریم)

رییس جمهور یکی دیگه است ولی رییس جمهور یکی دیگه است ( جمله در حد تیم ملی بود ) .

بازگشت به عقب :

بعد از انتخابات ریاست جمهوری یادمه اون فردی که رأی نیاورده بود را آوردند گفتگوی خبری شبکه ی دو .

مجری پرسید آقای گوگولی چرا رأی نیاوردید ؟

گوگولی : در مرحله ی دوم هدف ما خراب کردن طرف مقابل بود که کاملا" اشتباه کردیم و باعث شد طرف مقابل طرفدارهایه بیشتری پیدا کنه .

اینو داشته باشید . چند وقت پیش یه برنامه بود ، فوق العاده می خواندندش.

دوباره این فرد گوگولی را آوردند یعنی ببخشید نیاوردند رفتند خدمتش .

مجری : می گویند که اختلالات و مشکلات مسکن و اقتصاد زیر سر شما و عواملتان است .آیا این درسته ؟

گوگولی : ( با حالتی کاملا" مظلومانه ) نه من تکذیب می کنم .

آخه خره . برو مصاحبه های خودت رو گوش کن . می گویند آدم دروغ گو کم حافظه است . راست گفته اند .

تو اونجا به خاطراین که این بابا رأی نیاره  چه شایعاتی که براش نساختین .حالا دیگه که اونجاتم اساسی سوخته ( روش خمیر دندون بمال با طعم دار چین – خانومت گرفته )

اون بابا هم که تکلیفش با خدا .

پست و مقام چه کارها که نمی کنه .خدا نصیب گرگ بیابون نکنه .

وضعیت اجتماعی و فرهنگی لیان شامپو :

توسعه ی تجمل گرایی ، چشم و هم چشمی در ابعاد مختلف – ظهور خواننده های توله فنداقی –تقویت حس زرنگی و کلاه برداری در جامعه . گسترش سندروم دوگانگی بین جوانان و ...

ضرب المثل لیان شامپویی :

در تیم قایقرانی ژاپن یک نفر مدیر و بقیه پارو زنند ولی در تیم قایقرانی لیان شامپو یک نفر پارو می زنه و بقیه مدیرند .

ولی می دونم مردم خوبی داریم.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥ - لینچان واقعی

اخبار ليان شامپويی

تو این چند روز اخبار بسیار سوزنده ای(داغ سابق) به دستم رسید .

و اینک اخبار(لطفا" از خودتون آهنگ اخبار در بیارید).

 

اخبار تلویزیونی :

1-یادتونه مهران مدیری طنز شب های برره را ساخت .

البته مدت هاست از پخش طنز سریال ((شب های برره)) می گذره.
رضا شفیعی جم که در این سریال 90 قسمتی نقش (( کیوون )) پسر سردار خان بالا برره را بر عهده داشت ،در گفتگو با هفته نامه ی ((لیان شامپو تایمز)) گفت : 
تکیه کلام موفق (( یالا پول زور وده )) را از شخصیت آقای جاسبی ریاست دانشگاه آزاد گرفته است .   
گفتنی است شفیعی جم و جاسبی در سریال (( گرگ مهربون )) با یکدیگر هم بازی بوده و هستند.
در این سریال جاسبی نقش گرگ مهربون و رل اصلی فیلم را بازی می کنه و در پایان بدون اینکه سکانسی از این هنرمند توانای کشورمون ببینیم ، رییس جمهور لیان شامپو می شود.

 

2-سیروس مقدم و دوران طفولیت

سیروس مقدم رو که می شناسید .احتیاجی به معرفی نداره ، کارگردان سریال های نرگس ، ریحانه ، پلیس جوان و پرواز در حباب و.....    
کارگردانی که سریال پرمخاطب (هیژده هزار درصد بیننده ) نرگس را با هفتاد قسمت ساخت .
سیروس مقدم در یک کنفرانس خبری گفت و سپس افزود :
 
من از بچگی به غذاهایی که توی آن آب زیادی بود خیلی علاقه داشتم و از دیدن جایی مثل بشکه یا حوض که در آن یک شیلنگ بود به وجد می اومدم و خودمو را خیس می کردم . و این علاقه باعث شد که از اون در سریال هام استفاده کنم .
این کارگردان اضافه کرد ، خوشحال میشوم سریالی تاریخی از لیان شامپو بسازم.

اخبار فرهنگی :

3-ازدواج قریب الوقوع ((دکتر ارنست)) و ((کاندولیزا رایس))
خبر گذاری لیان شامپو نیوز خبر(خبرنگار ویژه –هوساینیان)

گفتنی است دکتر ارنست مدت دو سال با ((آکشیو رای))، ستاره سینمای بالیوود(هند) نامزد بود و قبل از آن هم یه بچه از ((کاترین زتاجونز)) داشت.
ولی به خاطر حفظ منافع لیان شامپو و نجات (صورت آبی) که در گوانتانامو زندانی است و دعوت شدن ((کاکرو)) به تیم ملی نامزدی خود را با ((آکشیو رای))، به هم زده است و به زودی با معشوقه ی خود رایس میزدوجد(ازدواج می کند سابق).

به زودی مکان این مراسم از تلویزیون سراسر ی به صورت زیر نویس به اطلاع علاقمندان خواهد رسید .

گفتنی است رایس قول داده به همراه دکتر ارنست برای دقایقی حرکات ریتمیک داشته باشند .

 

 

 

 

<<بیا دست قشنگه مهربات را عصایی کن که برخیزم>>

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥ - لینچان واقعی

نفس می کشيم با اجازه تون!!!!!!!!!!!!!!۱

هر کس به تمنای کسی غرق نیاز است
هر کس به سوی قبله ی خود رو به نماز است
هر کس به زبان دل خود زمزمه ساز است
با عشق در آمیخته در راز و نیاز است


ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست .
ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست .
ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست .
از خود محبت پرسيدم محبت چیست گفت: تنهايک نگاه است .....
هشدار : جملات بالا کاملا" جدی بود ، از خنده بپرهیزید .


====
مشکل روز(قابل توجه علاقمندان به میهن) ==
روزی بود ، روزگاری بود . 
شهری بود ((لیان شامپو))نام .
باغهایی داشت زیبا . درختانی داشت برافراشته در خیابان .
آوازه ی آن رسیده تا بلغارستان .
روزها گذشتند ،باغها به مرور خانه شدند ؛ آی خانه شدند .
باغبان های اون باغ ها پیر شدند ؛ بچه هاشون دکتر و مهندس شدند .
بچه که بودم هر کی می اومد شهرمون کیف ((یکی از بچه های حزب الله فرمود نگویید کیف!!! کیف یا حال (حال کردن ) مال حیوانی است به نام خر ، بگوئید ، لذت بردم)) خیابان های شهرمون را می کرد ؛ میگفتند عجب شهر با حالی دارید و خیابوناش خیلی با صفاست .
ولی الان چی ....
درختا رو خشکوندند ، بعد بریدند، بعد خوردند و رفتند(قابل توجه شهرداری لیان شامپو) .
خیابون ها خلوت بود .
حالا هر کی رو میبینی ، یه ماشین داره دو سه تا هم برا بچه هاش خریده .به فکر شهرتون باشید!!!!!!!  
به فکر همون بچه ها با اون زولفاشون .
ما همه رفتنی هستیم ولی شهر می مونه برا بعدیا .(گریه می نوماییم).
چقدر دود ، چقدر ترافیک .
متأسفانه در شهرمون الان مسابقه ی گرفتن گواهینامه و رانندگی بین خانوم هاست
که البته و ابدا" از روی چشم و هم چشمی نیست (قابل توجه بانوان لیان شامپو - به زبان محلی حوساینیان) .
اصلا" این واژه چشم و هم چشمی یک واژه ی فراموش شده و گور به گور شده در فرهنگ شهرمون است . 
میگی نه از آم برات بپرس.
گذری بر تاریخ :

 در چنین روزی سندیکای میاقین و بچه سوسول ها  دست به دست هم دادند، 80 کاماجی ها رو تبدیل به موتور های دو زمانه با صدای خفن و بوق بنزی کردند و همه جا را در نوردیدند با موتور سیکلت آمینو((آگهی بازرگانی 18 ثانیه)) .
دوچرخه سازان ورشیکستند((یعنی ورقشون برگشت_یا همون لوله شدند)).
بچه های فینقیلی ((بچه ای که از کشیدن آب دماغ خودبه بالا ،موازی با چشم ها عاجز است ))، به جرگه ی موتور سواران و اوتول سواران پیوستند و انقلاب فرانسه رابه وجود آوردند((ادبیات غنی بی ربط - صنعت لامرتبطون)).
و این گونه بود که بچه های فینقولی ((بچه ای که آب دماغ خود را با کمک دیگران بالا می کشدالبته با دستمال))مریض شدند، از استشمام سرب و به زودی به آن دنیا پرویدند(پرواز کردند) . باشد که رستگار شوند .
 برای اینکه پایان داستان خیلی غمگین انگیز ناک نشه ، بچه های فینقولی به آن دنیا نرفتند و دیپورت شدند ولی همشون بزرگ شدند و یه هویی از استشمام دود ماشین ها و کارخانه ها و خالی بندی های سیاست مداران و مسئولین کشوری انواع سرطان و بیماری های روانی ناشی از آلودگی هوا را گرفتند و چون چاره ای نداشتند ، مردند.

 

 

در پایان متحول می شویم .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥ - لینچان واقعی

 

نقد برنامه ی نود :

نقد می کنیم .

برنامه ی نود این برنامه ی شومبولی ( یعنی برنامه ای همراه با توپ و میزگرد و تصاویر اسلو موشن همراه با حرکات ریتمیک ، تصاویر دینگ دینگ و ....) ___به دلیل طولانی بودن معنی این کلمه ادامه ی آن حذف شد __.

بالاخره نقد شد :

فواید این برنامه در حضور مهندس زرق و برق ایگونه عنوان شد :

1-   دستمایه قرار گرفتن این برنامه توسط طنز سازان تلویزیونی در این چند سال و پایه خنده بودن این برنامه .

2-معرفی فوتبال لیان شامپو به دنیا

3- بالا بردن سطح آگاهی مردم نسبت به مسائل خاورمیانه و خاور وسط و خاور تودوری و اگزوز خاور و شیر سماور ، دیگر اثر ندارد ، داور دوستت داریم ( تکرار دو مرتبه ) ، تیم ملی رو رها کن .

4- جلوگیری از ابراز احساسات نسبت به داور و به کار بردن شعر هایه عاشقانه برای داور از قبیل : توپ ، تانک ، فشفشه .داور ما .................(بی ادب )

و جایگزینی اشعار عارفانه برای داور .از جمله : داور حواست رو جمع کن .

البته شایان به ذکر است این آخری شعر نوی عارفانه بود .

5- جلوگیری از فساد و امتیاد به مواد متفرقه و فساد مالی جوانان و ایجاد اشتغال. از جمله جوانانی که در این برنامه از آنها استفاده شد ، مزدک میرزایی بود .

6- معرفی جوانان شهرستانی در مدت هیژده هزارم ثانیه .

7-انرژی هسه ای حق مسلم ماست ( البته با لوازم خانگی جی ال و چام چونگ و حمایت کامل از تولید کنندگان داخلی ) ، حمله حمله تیم ایران ما گل می خواهیم یالا همین حالا .

و اما معایب برنامه :

1- باب شدن کلمه ی رکیک (( چه می کنه )) در کوچه و بازار .

2-بی ربط بودن برنامه . بعضی مواقع برنامه به جای بررسی مسائل خاورمیانه و مسائل سیاسی به بررسی مسائل بوکس ، کشتی با صندلی و چمن خوری فوتبالیست ها می پرداخت که مورد اعتراض اهالی سینما واقع شد .

3- دیر پخش شدن برنامه . مهندس زرق و برق با اعلام این مطلب گفت : بابا عادل این قده دیر برنامه تون رو می هشتید ، این آقا من نمی هشت برنامه تون رو بیبینم آ من یه زه گیریه کردم ، په چه رو .

4- کم شدن نمرات بچه ها .چون نزدیک تلویزیون می نشتند و برنامه می دیدند .

چون می خواستند درگیری های فیزیکی را از نزدیک ببینند و چشماشون ضعیف شد و بعد نمراتشون کم شد .

5- حمایت از تیم های متعلق به کائوچیو .

6- یه عده ای به برنامه خط می دادند و روی کاغذ حرف های زشتی می نوشتند و از فردوس عادلی پور می خواستند در برنامه اینها را عنوان کند .

7- این برنامه شش عیب داشت .

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥ - لینچان واقعی

پیشینه ی واقعی قاره آمریکا

این ادامه ی پیشینه ی واقعی قاره آمریکا است .

******کشف آمریکا(براساس واقعیات عینی ولی تخیلی از تاریخ و مشاهدات بنده).

بعد از اینکه آمریکا از بین کوه شاغالی و بوته کوج سفلی حرکت کرد ، اتفاقاتی افتاد که این قاره برای حل مشکلات بشر و مبارزه با تروریست کشف شد.

گفتیم اون زمان ، یعنی هیژده هزار سال قبل تو دنیا آدمی نبوده ، ولی ظواهر امر حاکی از این است که افرادی (کته کله) که به دنبال کار می گشته اند و سر فلکه مزار وایساده بودند تا میبینند این قسمت( همون آمریکا) جدا شده و در حال حرکته به خیال اینکه میبردشون سر کار ، سوارش میشند_طبق اسناد سرّی ، انسان های ما قبل از فوق تصور ما، فکر می کردند هر چیزی که در حال حرکت است سوارش بشند براشون خوشبختی می آوره (توضیح نویسنده : اینا هیچی نوَفهمیدند).

رییس اینا فردی بوده به نام ((بوش گنده )).

این بوش گنده خیلی خالی می بسته-این خصوصیت بوش گنده از راه ایدز به پسر کاکل زریش به نام  جرج wc بوش ، منتقل میشه) ولی بقیه چون ازش میترسیدند به رویه مبارکش نمی آورند(کاری که امروزه خیلی ها انجام می دهند).

ولی چرا ازش می ترسیدند ؟

بوش گنده جوراباشو سالی یه بار بعد از هیژده ساعت عوض میکرده و از هر کی خوشش نمی اومده جورابا شو دم دماغ اون مادر مُرده میگرفته و اون فرد بو زده میشده، از زندگی هم زده میشده و یه کم نه بلکه زیاد میمرده و بچاش یتیم میشدند آ ، حسابی حالش گرفته میشده .و به خاطر همین اسمش رو میگذارند بوش گنده}به خاطر بوی جوراب هاش}.

خلاصه بعد از خالی بندی هایه مکرر بوش گنده افرادش از خجالت سرخ میشدند و بعد از گذشت زمان رنگشون ثابت میشه و میشند سرخ پوست .

و فقط بوش گنده و افراد خانواده اش سفید گچی باقی میمونند .

البته (سهیل محمودی) در کتاب تاریخ ویلدورانت جلد چندم میگوید :

((من بودمو و سپهر . با همین چشمام که نوری دارد و اهل صورت است ، دیدم اینا هی زیر آفتاب کار می کنند به خاطر همین پوستشان سرخ میشه )).

((سپهر)) هم اضافه میکنه : آقای افتخاری علی رضاشون هر چهارشنبه یه کاست میده تو بازار-البته اصلا" کار خواننده های قدیمی را کپی نمیکنه- و اول یکیشو میفرستاده برا اینا و اینا از خوشحالی سرخ میشدند.

ولی ما کار به حرفهای این دو بزرگوارنداریم و نظر اول برامون اثبات شده  و به وضوح بسی تا قسمتی ابری به واقعیت نزدیکتر است .

خلاصه سالهای زیادی بعد یعنی همین تابستون امسال ، بین دو نیمه ی فوتبال بازی ایران و پرتغال در جام جهانی .

شاهزاده ای پرتغالی و میهن پرست و انقده خوب که نگو به نام(کریم پوست کلفت ) که لاتینش می شه ((کریستف کلمب دَن سرویس))از تساوی تیم ملی کشورش برابر ایران ناراحت می شه و تصمیم میگیره تا تیم ملی کشورش رو نجات بده .

حال چیطوری ؟

منجم شناسان دربار که هر شب از شبکه 4 نشونشون میده ، از روی حرکت زیر نویس های پایین تلویزیون و تبلیغ های 2 ساعته پیش گویی (پیش گویی کار خیلی بدیه -قابل توجه بچه کوچولوهای سایت) میکنند که :

کریم پوست کلفت باید ، گیاهی به نام کوج پیدا کنه و گرد این گیاه نایاب ولی فراوان رو به بازیکنان پرتغالی بدهند تا نیمه دوم از ایران ببرند و برایه یافتن این درخت پانزده دقیقه بیشتر وقت ندارند  و این تنها راه پیروزی است ، چون تیم ملی ایران یه بازیکن داره بلا بگو- شیطون و ریش بزی بگو .اینو باباش نداشته ، یکی براش تو جشن تولد هزارمین حضورش در تیم ملی خریده .(اشاره ی زیبا به اسطوره ی فوتبال لیان شامپو علی دای علی).

بالاخره این کریم پوست کلفت با اجازه ی شاه پرتغال و مشورت با رییس تشخیصه مصلحت کوجوس ، پول نفتو بر می داره و با یک هیئت هیژده هزار نفری برا خودش یه کشتی می خره ، که بعدا" معلوم میشه فقط یه کشتی نمی خره بلکه یه شبکه ی تلویزیونی ماهواره ، یک ماشین میو_از همون مدل که از هلکوفته به عنوان جایزه ی بانک می اندازند رو کله مردم-یه کارخونه موبایل و لوازم خانوادگی هم میخره ، اسم کارخونه هم میذاره ((طایر)).

البته مقداری پفک به اندازه ی هیژده بسته ی خانواده نیز بعدا" توسط سردار ((دیوار لو )) از این بی گناه وحشی کشف شد .

خلاصه راه می افتند و همه جارو می گردند ولی درخت کوج رو پیدا نمی کنند .

ولی تو راه به یه جا می رسند به نام جزیره آدم خواران با طعم پیتزا 2000.

می بینند که بله !!! عده ای می خواهند یه بچه ی کوچولو موچولو را که دماغش خیلی قشنگ بوده-ولی سر بالایی نبوده- را بخورند ولی کریم پوست کلفت که حیونکی خیلی دل رحم و به طور وحشتناک از دماغ این کوچولوهه خوشش می یاد اونو با دو تا بشکه نفت و یه باغ تو قرچک لیان شامپو –ارث آقاش- و دو تا دیش ماهواره عوض می کنه .راستی اسمه این قبیله(( تروریست)) بوده بنا به مشاهدات دیگران .

دختر کوچولوهه از خوشحالی هُول میشه و یه بشکه نفت را به جایه آب شنگولی می ره بالا و فرتی رنگش از سفید گچی به سیاه قیری تبدیل میشه .

توضیح نویسنده : علت دشمنی این دختره با قبیله(( تروریست)) این ذکر شده چون او آنها را در سیاه شدن رنگه پوستش مقصر می دونسته.

توضیح نویسنده : خِنگی به کی چه ؟

اسمه دختره میشه (( سیاه دماغی )) ولی به مرور زمان و بزرگ شدنش – نه از نظر عقلی – و افزایش سرعت این کودک ،  کریم پوست کلفت اونو به عنوان دختر خوانده ی خود می پذیرد و اسمشو میذاره ((کاندولیزا رایس)).

خلاصه بعد از این ماجرا شانس سراغ کریم می یاد و از طریق این بچه و دماغش به همون آمریکا میرسند.

توضیح نویسنده :

((هووخ شَتره)) تاریخ نویس گمنام ژاپنی استشمام بوی جوراب هایه بوش گنده توسط این دختر کوچولو را دلیل کشیدن شدن اینها به آمریکا می داند. ((الکساندر پیشوف کبیر)) در کتاب ((رانیمبرم چرو)) می گوید :

 کریم پوست کلفت قبل از پیدا کردن این دختر آدم بدشانسی بود ، چون قبل از آن هر چی تخم مرغ شانسی میخریده پوچ و حداکثر یک جا کلیدی میبرده ولی بعد از این آشنایی کمتر از آپارتمان ، سمند، توپ میکاسا و .... برنده نمیشده و چندین بار از شدت خوشحالی در حالیکه خودش رو خیس کرده بوده رایس را در آغوش میگرفته و رایس هم به نشانه ی موفقیت پدر خوانده اش دماغش را با صدایه قشنگی بالا میکشیده ، صدایی با حال تر از صدای(( حامد هاکان )).

خوب بگذریم .

تا اینا پاشونو یا یه جا دیگه شونو می ذارند تو آمریکا میبینند عجب اینا پوست سرخی دارند .

پزشکی که جزء افراد کریم پوست کلفت بوده و نامش(( پزشک احمدی)) ذکر شده پیشنهاد میدهد پوست اینا رو بکنیم تا دلیل سرخ پوستیشون رو بفهمیم .

و جمله ی تاریخی ((اینا چرو سرخند .سفید سرورته رو سَر میده ))

کریم پوست کلفت بعد از مشورت با حزب ((یهودیان مبارز اصلاح طلب)) ، تصمیم میگیرند پوست سرخ پوستان رو بکنند.آ ،هی پوست میکنند ولی هیچی نمی فهمند چون جمیعون مِن الاحمقان النفهم .

 میبینند دلیلشو نفهمیدن چیکار کنند ؟

آ یه سرخ پوست هم بیشتر باقی نمونده که اون هم سرخ نیست ، سفید گچیه .(همون رییسشون، بوش گنده )).

نظر به آراء و حق vetoکه این یه اصطلاح لرُی است یعنی وَ تو .

به عبارتی نظر تو چیست-اشاره به شخص والا منش، گردن کج، استاد والا مقامِ دزدی ، پَستی و ... آقای کریم پوست کلفت –

و اینک نظر کریم پوست کلفت بعداز اخبار ساعت بیست و هیژده دقیقه:

برید و رییس اینها را بیارید زیرا .به خاطر حفظ منافع کشورمان و پیروزی بر ایران .فقط گفتگوی تمدن ها چاره ساز است اونم با لوازم خانگی ((جی ال وای ایکس)).و حمایت کامل از تولید کننده داخلی.

بعد از این حرف ها ملوانان زبل پرتغالی حس میوه پرستیشون میشکفه و فردی به نام (( آم برات )) داوطلب میشه بوی بد جورابهایه بوش گنده را متحمل بشه و جوراباشو و پاهاشو با ریکا بشوید.

گویند که بعد از این ماجرا ((آم برات)) حس بویایی یا همون حس دماغی خود را به طور کامل از هر سه سوراخ بینی از دست داد ولی زنده ماند و دقایقی بعد بازم زنده ماند وبه کوری چشم حسودان از جمله ((آم رجب )) زنده ماند و سُرُ و مُرُ و گنده مشغول باغبانی است اکنون .

خلاصه هرچی از بوش گنده میپرسند چرا اینا پوستشون سرخ بوده ، جوابی از این فرد نمی شنوند.

بعد از این اتفاقات و پیدا کردن بوته کوج ، کریم پوست کلفت عزم رفتن میکنه ولی افرادش با اعلام مخالفت خود می گویند که :

مگه خولی یا دیونی(دیوانه ای).اینجو هالیوود داره .ببین آرنولد شلوار تنگه چه فیلما با حالی بازی می کنه .تازه !!!!!!!!!!پیست اسکی هم داره .آ ما کو نیمیایم .آ بوته کوج رو با ایمیل واس بچا برفست.

کریم بدون مشورت با رییس(( تشخیص مصلحت کوجوس)) قبول میکنه تا در آمریکا سکنی گزینند.

بله !!!!!!!!!!!پیوند دوستی عمیقی بین آنها و بوش گنده از نوع دو قطبی بسته میشود.ان شاء الله به پای هم گور به گور بشند.

و این گونه بود که به مناسبت اینکه بوی پای بوش گنده توسط ریکای آم برات از بین رفت ، اسم اون قاره رو گذاشتند آمریکا.

آم(آم برات ) + ریکا =آمریکا .

وجدانی فرمولو کیف کردین .

این یکیو خوب اومدم .

نه غلام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پایان پایان  پایان  پایان    پایان   پایان پایان

آم این داستان ادامه خواهد داشت با به دنیا آمدن جرج wc بوش کوچک و هزاران حوادث دیگر از تاریخ آمریکا.

آ بی زحمت ، مسخره بازی در نیارید ، آ نظراتتون را بگویید یا به ایمیل کریم پوست کلفت به نشانی........طنز لینچان..........

بیمیلید(ایمیل کنید).

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٥ - لینچان واقعی